روزنگاریهای ميخائيل پريشوين
ترجمه علی رکنی
نویسنده و مترجم زبان روسی
آدم شيدا
در نسيم صبحگاهي لطيف تر از گونه هاي کودک و در سکوتي که ضرب ريزش موزون قطره هاي باران به سختي شنيده مي شود، آدمي از ژرفاي جان برمي خزد و بيرون مي زند، با تهنيتي به پرنده در حال پرواز:
-سلام، عزيزم! و پرنده پاسخش را مي دهد.
تهنيت پرنده براي همه است، امّا تنها آدم شيدا آنرا در مي يابد.
آب
يخپاره کوچک، سفيد از بالا و سبز در چين و شکن، به شتاب بر سطح آب شناور است، با پرنده کاکائي نشسته بر آن. تامن به بالاي کوه برسم، خدا مي داند که او تا کجاها رفته است .
آب زياد از کرانه خود به دوردست مي ريزد، جويبار کوچک هم به سوي آب زياد مي شتابد، خود را حتي به اقيانوس هم مي رساند. تنها مانداب است که بر جاي مي ماند، خموشي مي گيرد و رنگ سبز.
عشق نيز در آدم ها چنين است: عشق زياد و بزرگ همه آفاق را در آغوش مي کشد و از آن هر که را نصيبي است. عشق ساده و خانوادگي هم داريم، که با جويبارهاي به جانب زيبايي مي رود. عشقي نيز هست تنها براي خود که در آن آدمي چون مانداب است.
تغزل
به اين مي انديشيدم که در آخر کار چه چيزي استواري و ديرپائي آثار هنري را در درازاي زمان تعيين مي کند. نخست پيوندي که با کودکي دارد: ماندگارترين اثر گورکي «کودکي» و سرچشمه آثار تولستوي«کودکي، نوجواني و جواني» است؛ و اين پريشوين که به تمامي در کودکي و زادگاهش مانده است.
خواب مادرم
بخار گرمِ زمينِ باران خورده سرد و خسته را حتي در مسکو هم مي توان فهميد. بعد از ظهر، از خانه بيرون زدم و در نيمه راه، ماشين را در کناري گذاشتم و در کناره جنگل نشستم. همه پرندگان مي خواندند و از هرچيزي بوئي خوش مي تراويد، چنان حالي داشتم که گوئي همه طبيعت چون مادري مهربان در خواب است و من بيدار شدم و ساکت راه مي روم که بيدارش نکنم.
اما او اکنون در خواب است، درست مثل مادر مهربانم و در خواب به شيوه خود، همه چيز را در باره من مي داند که حالا ماشين را قفل کرده ام، از جوي آب پريده ام و حالا در سکوت نشسته ام و دلنگران است که من کجا رفته ام و بر سرم چه آمده است.
حالا من سرفه اي کردم و مادر خيالش آسوده شد: پسرم در جائي نشسته است، شايد چيزي مي خورد، شايد هم دارد خيالبافي مي کند. من مي گويم: بخواب، بخواب! من بي سر و صدا کارم را مي کنم، نگران نباش! صداي فاخته اي از دوردست مي آيد و اين فاخته ها، گنجشک ها و رنگ توت فرنگي هاي جنگلي.
گفتگو با زنان
سر ميز شام دو دختر خانم نشسته اند. يکي از آنان مي پرسد:
– چگونه اينهمه صميميت و همدلي در کتاب هايتان هست؟ اين از دلبستگي شما به آدمها مي آيد؟
من پاسخ دادم :
– نه، دلبستگي من نه به آدمها، که به زبان آنها است. کوشش من نزديکي به کلام است، آنکه به کلام نزديک است، همو به روح آدمي نزديک است.
در گفتگوي همدلانه ما آنها گفتند:
– با شما چه راحتيم، انگار که با زني صحبت مي کنيم.
من پاسخ دادم:
– البته، آخر من هم مي زايم!
انديشه ها نيز زائيده مي شوند، همچون کودکان زنده، آنان را نيز ديرزماني مي پروريم، پيش از آنکه به دنيا بياوريم.
کوچ پرندگان
حصار، سراسر پوشيده از تيغ هاي يخبندان؛ بوته هاي سرخ طلائي، چنان سکوتي که برگي نمي جنبيد. پرنده اما پرواز کنان چنان گذشت که حرکت بال او برگي از درخت کند و برگ، چرخ زنان به پائين آمد.
چه شعفي داشت دست سائيدن به برگ زرين فندق با توري سفيد يخبندان! و اين آب سرد گريز پاي رود و اين شعله خورشيد: تيغ هاي يخبندان بر بام خانه ها ديگر دارند آب مي شوند و به صورت قطره هاي درشت کم شمار از ناوداني فرو مي چکند.
اما هم اين شعله خورشيد، هم اين آب و اين سکوت و هم طوفان و همه آنچه از آن طبيعت است، حتي آن چيزهائي را که نمي شناسيم، همه اين ها به گونه اي همبسته، مايه عشق و دلسپدگي من اند. عشقي که همه جهان را در آغوش گرفته است.
ديشب که ماه بر بلنداي آسماني ايستاده بود، از خانه بيرون زدم و اين صدا را در آسمان شنيدم: «آئو…» از شمال خاوري بود که آن را شنيدم و به زودي دريافتم که پرواز او در جنوب باختر است. و چون گذشته به يادم آمد که اين حواصيل است که به سوي سرزمين هاي گرم پرواز مي کند. کلاغ هاي سياه اما هنوز اينجايند. خدا کند صداي درناها و غازها را بشنوم. و اشک هاي فاخته ها و همه اين سبزي و گياه، از کودکي بسيار برايم آشنايند و همه و همه آنچه در عالم است – خواب مادرم است.
زايش زيبايي
بدون کود، گل رُز نمي بالد، اما شاعر به ستايش گل رُز مي نشيند، نه کود، بايد خود گل رز را نشان داد و جاي کمي را هم براي کود باقي گذاشت براي آنکه در کنار زيبائي، نيکي و در کنار رهائي، ضرورت را که بالندگي گل از آن ناشي مي شوند نشان دهيم. و اين کار نوشتن که هم اکنون سرگرم آنم، گونه اي دلسپاري به ديگران است که با شوقي تمام انجام مي دهم و خود نيز مهربان مي شوم.
مشعل سبز
چون مشعلي سبز، درخت توس در جنگل تاريک کاج شعله ور بود و نسيم با برگچه هاي آن بازي مي کرد، کاري که سراسر بهار، تابستان و پائيز هم ادامه دارد، تا جائي که همه برگ ها بريزد و درخت با ترکه هاي عريانش دوباره تنها بماند.
به سگ عاقل خود گفتم: ژولکا! مي داني، ممکن است اين درخت توس، زماني چون من و تو اين سو و آن سو مي رفته، اما دلباخته بادي شده که با برگچه هاي او بازي مي کند. چنين است که در اينجا جاگير شده و خود را به دست باد سپرده است، از آن زمان درخت توس همچنان ايستاده است و نسيم با او بازي ميکند.
چاه جان
چنان با جان خويش خو کرده ام که يکراست مي توانم هر چه را که مي خواهم از آن به بيرون بکشم. چون آب چاهي که با سطل به بيرون مي کشند.
گاهي که مباحثه اي اخلاقي در کنار من درمي گيرد و براي کسب اعتبار به گفته هاي علمي ارجاع داده مي شود، من دست و پاي خود را گم مي کنم، خاموش مي شوم و خود را ادم بيسوادي حس مي کنم. چاره چنين سکوتي، فروتني است و برداشتن سطل و کشيدن از جان خويش، چيزي که در درازاي عمر خويش بدان دست يافته ام.
راهي به کوه
يِلنا گفت: الهام!
لايرسا گفت: هيچ الهامي در کار نيست، تنها کار است و کار و تو ميخائيل ميخايلُويچ چه فکر مي کني؟
من به باغ بسيار زيبا و شگفت انگيزي فکر مي کنم که بي هيچ کوششي به من رسيده بود، ديرتر باغچه هائي در آن درست کردم، ولي آنها حتي اندکي هم از آن شادماني را که باغ مادرم به من بخشيده بود به من نمي دادند.
آيا الهام وجود دارد، نمي دانم، اما جهاني کامل چون هديه اي بزرگ وجود دارد که بي هيچ تلاشي به من رسيده است. تلاش شخصي من، تنها وسيله اي است براي دستيابي و دارندگي اين ميراث که به يکي از آسان تر و به ديگري دشوارتر مي رسد. کساني شايد خوش اقبال تراند، همچون موتسارت که آنرا با يک الهام به چنگ مي آورد و ديگر، آدم کند ذهني است که با سختکوشي عزم قله برفپوش ميکند ولي هرگز به آن نمي رسد.
دلنگران ساحل
حالا ديگر به روشني مي بينيم که مادرم، دختر مرد بازرگاني که در ملکي اشرافي زندگي مي کرد، همچون موجود زنده خاکي اي بود که به زندگي- انگار که به آب – پرتاب شده بود، با اين وصيت يگانه مقدس: «شنا کن!» و او بنا بر همين وصيت دست و پا ميزد… و ناگهان مرد، بي آنکه ساحل را ببيند.
اين دلنگراني مورورثي درباره ساحل در من نيز وجود دارد. مادرم فقط ساده دلانه در انتظار ديدن ساحل شنا کرد. و اين تلاش رازناک رسيدن به ساحل – که آن را چون حس طبيعت در مي يابم- خوانندگان را به سوي من مي کشاند: «او به کدام سو شنا مي کند، بيائيد به همان سو شنا کنيم!»
با نگاه ژرف
آخرين باري که با قطار مي رفتم، در واگن سرگرم خواندن کتابي بودم و به کسي نگاه نمي کردم، زيرا آدم هاي ولايتي در لباس هاي بدشان، به نظرم نازيبا مي آمدند. ناگهان همه داوري هاي خود درباره لباس و زيبائي را دور ريختم و با نگاه ژرف نقاشي هنرمند به آنان نگريستم و ناگهان همه آدم ها چشمگير و دلپذير شدند .
فاخته
اين در ماه مه بود- فاخته اي آمد و فرياد زد
-کو….؟
از جائي در جنگل، فاخته ديگري در پاسخ به «کو» صدا در داد «کو» و اين صدا در سرتاسر جنگل بسيار شاد و رسا درگرفت.
-کو ، کو!
ماه مه ديگري فرا رسيد و فاخته دوباره آمد:
-کو …؟
پاسخي امّا از فاخته ديگري نيامد.
فاخته باز فرياد زد، دوباره پاسخي نبود، باز و باز …
صداي «کو» رنگ غم گرفت، کاري نمي شد کرد، فاخته ما ناگزير بود خود به خويش پاسخ دهد
-کو،کو!
گفته مي شود از آن پس بود که زندگي خانوادگي فاخته ها از هم پاشيد و حالا او پيوسته جفت خود را صدا مي زند و تخم هاي خود را در لانه پرندگان ديگر مي گذارد
دوست ناديده
براي هر نويسنده اي در سالهاي پيري پيش آمده که در نوشته هايش به صفحه اي خيره کننده برخورد کند، گويي که سيلاب بهاري، انديشه اي را در پيکري آهنين به ساحل پرتاب کرده باشد و اکنون آبي که اين يخپاره را به ساحل آورده بود، ديري است که ناپديد شده، اما يخپاره همچنان بر جا مانده و تنها قطره قطره از خود خرج مي کند.
گهگاه در روزي شاداب به چنين صفحه اي بر مي خورم، به شگفتي مي افتم که آيا اين من، آدمي تن آسا، سبک مغز و بي کفايت توانسته ام چنين صفحه اي را بنويسيم؟ پس از لختي تامل به خود پاسخ مي دهم که اين را به تنهائي هيچگاه ننوشته ام، بلکه دوستان ناديده ام به ياري من آمده اند و از اين رو است که چنين صفحه اي در دسترس همه قرار دارد. اما من شرمسارانه آن را به خود نسبت مي دهم.
مراقبت و دلباختگي
تمام داستان اين است که مهر مادري براي ما ناشناخته است- عشق به زايش همزاد مراقبت و دلسوزي است. زنان مراقبت را دوست دارند و با آن زندگي مي کنند، ما ولي نه اهل مراقبت که اهل دليم (خلاقيت).
گل و ميوه
خانم م. و. بوته اي توت فرنگي وحشي برايم آورده بود که در زير ميوه اش هنوز گلبرگ و گل سفيدي داشت: هم ميوه و هم گل، توامان؟ در کنار اين ميوه رسيده، بر شاخه ديگر ميوه ديگري هم بود، هنوز سبز و با گل سفيد ديگري.
همه ما به اين پديده حيرت انگيز طبيعت نگاه مي کرديم و با دانش اندک خود در زمينه گياهشناسي مانده بوديم که چه بگوئيم.
آدم ساده اي در اين ميان گفت: – کار طبيعت است، هم ميوه رسيده و هم گل!
خانم آ.ل. مرا نشان داد: اين اوست!
… آن آدمي را که تو در من دوست مي داري، بي گمان بهتر از من است: من چنين نيستم، اما تو دوست بدار، و من کوشش مي کنم بهتر از خود باشم.
زايش انديشه
ديرزماني در زندگي ام، جانم آماج تيرهائي از جاهائي ناشناخته بوده است که هنوز زخم هائي از آنها با خود دارم. اکنون که عمرم ميل به نشسيب دارد، اين زخم هاي پرشمار، التيام مي يابند.
اين زخم از کجا بوده؟ و انديشه زاده ميشود.
- ادامه مطلب را می توانید در شماره هفتم مجله دیلمان بخوانید.