اخلاق فردگرایانه به عذاب وجدان میانجامد
مهدی بازرگانی | روزنامهنگار و پژوهشگر اجتماعی
مکتوبات نيگل مملو از چنين تعابيري است. «نميدانم چگونه بايد اين سخن را اثبات کنم» يا «به نظر ميرسد که در باب اين موضوع چيزي که ره به حقيقت ببرد ننوشتم» يا «براي اين مسئله راه حلي ندارم» يا «آيا من به طرز نااميد کنندهاي فاقد خلاقيت و خسته کنندهام؟» به قول مترجم اين تواضع فکري را نبايد با ضعف فکري خلط کرد. از اين جملات کوتاه که خبر از ناآگاهي و عدم قطعيت در جزئيات ميدهند، معرفتي کلي شکل ميگيرد؛ باور به اينکه آدمي نميتواند همه پاسخها را در اختيار داشته باشد و مساله حقيقتا دشوار است.
تاملات دوران جواني نيگل در اخلاق از سال 1991 به مسير جديدي وارد شده و با مجموعهاي از پروژهها درباره فلسفه سياسي پي گرفته ميشود. اين دوره با انتشار «برابري و جانبداري»(1991) آغاز ميگردد؛ کتابي که موضوع بحث اين گزارش است. «فصل 1 به تقرير مساله اصلي نظريه سياسي ميپردازد: انسانهايي که منافع و ارزشها آنها را به تعارض بالقوه ميکشاند چگونه ميتوانند با ضوابط اخلاقي در جهاني مشترک زندگي کنند. فصلهاي 2،3،4،5 و 6 به مولفههاي اول يعني ضوابط اخلاقي ميپردازند. فصلهاي 7، 8، 9، 10، 11 و 12 در مولفه دوم يعني تعارض منافع کندوکاو ميکنند. فصلهاي 13 و 14 هم با مولفه سوم يعني مساله تعارض ارزشها سروکار دارند.»(از مقدمه مترجم: 44)
گزارههاي اساسي در برابري و جانبداري
براي فهم چارچوبهاي کلي تفکر فلسفي-اجتماعي نيگل ناچاريم بحثهاي او را به شکل خلاصه و سادهسازي شده در قالب گزارههايي کوتاه کنيم. آنچه ميخوانيد در تور صيد ما گير کرده و صدالبته براي آشناييهاي بيشتر و دقيقتر به مطالعه کتاب نيازمنديم. في الحال تا آن اندازه که گزارشنويسي به ما امکان ميدهد سعي ميکنيم به مدد مباحث طرح شده در مقدمه، خواننده را از سر خطهاي کلي و محتواي اصلي کتاب بينصيب نگذاريم.

1-به باور نيگل توازن ميان برابري و جانبداري، مهمترين مسئلهاي است که نظريهپردازان سياسي با آن مواجهاند.
2- از ديد او در درون هر فردي بين دو چشمانداز شخصي و غيرشخصي، نوعي نزاع و تعارض وجود دارد. بدون چشمانداز غيرشخصي، اخلاقي در کار نخواهد بود، بلکه فقط تضاد، سازش، تزاحم، مصالحه و همگرايي اتفاقي منظرهاي فردي وجود خواهد داشت.
3-نيگل در مقدمه کتاب ميگويد که عموم فيلسوفان سياسي موضوع بحث فلسفه سياسي را روابط فرد با جامعه ميدانند، اما خود او بر اين باور است که موضوع بحث فلسفه سياسي رابطه هر فرد با خودش است، زيرا هر فرد هم داراي نظرگاهي شخصي و خاص است و نظرگاه غيرشخصي و بيطرفانه، بنابراين هميشه در ظرف زندگي سياسي بايد ميان اين دو نظرگاه، که هر دو متعلق به خود اويند، رابطه درستي برقرار کند. نيگل از اينجا نتيجه ميگيرد که مسئله اساسي نظريه سياسي اين نيست که چه نهادهاي اجتماعياي هم داراي توجيه اخلاقياند و هم ميتوانند تعارض ميان فرد و جامعه را رفع کنند، بلکه اين است که چه نهادهاي اجتماعياي ميتوانند اين امکان را براي هر يک از ما فراهم آورند که بتوانيم در درون خودمان آن دو نظرگاه را با هم آشتي دهيم.
4- دشوارترين مسائل نظريه سياسي، حل تعارض ذاتي است که درون افراد وجود دارد. تعارضي که در درون هر انساني وجود دارد از سويي به چشمانداز فردي نظر دارد و منافع فردي و جانبداري طبيعي را مدنظر قرار ميدهد. و از سوي ديگر با چشماندازي غيرشخصي به برابري، بيطرفي و ملاحظات اجتماعي نظر ميکند. آنطور که مترجم در مقدمه کتاب مينويسد تلفيق سازگار چشمانداز غيرشخصي(معني آرمان سياسي قابل قبول) با چشم انداز شخصي(يعني معيارهاي قابل قبول اخلاق شخصي) به دشواري حاصل ميآيد.
5- نظريه نيگل زماني ملموستر ميشود که او ميگويد تعارض ميان سرمايهداري و کمونيسم، اساسا تعارضي است که ميان چشمانداز شخصي و چشمانداز غيرشخصي وجود دارد. سرمايهداري بر چشمانداز شخصي و جانبداري تاکيد ميکند و کمونيسم بر چشم انداز غيرشخصي و برابري. از ديد نيگل شکست کمونيسم در اروپا يا احتمال سقوط آن در آسيا به اين معنا نيست که سرمايهداري دموکراتيک در ترتيبات اجتماعي حرف آخر را بزند. کمونيسم وجودش را تا حدي به آرمان برابري مديون است، آرماني که از ديد نويسنده همچنان جذاب به قوت خود باقي مانده است و ميتواند خودش را در شکلهاي ديگر بازسازي کند. يادمان باشد که اين حرف متعلق به سال 1991 است و بازگشت به آن در سال 2021 نوعي پيشگويي محسوب ميشود.
6- فلسفه سياسي بيشتر با چشم انداز غيرشخصي سروکار دارد. حيدري اين موضوع را در مقدمه مترجم به نحوه بايستهاي توضيح ميدهد: «چشم انداز غيرشخصي نقش مهمي در ارزيابي نهادهاي سياسي ايفا ميکند. اخلاق و نظريه سياسي کار خود را از نظرگاه غيرشخصي شروع ميکنند. در اين نظرگاه غيرشخصي، ما دادههاي به دست آمده از اميال، منافع، طرح و برنامهها، تعلقات، وفاداريها و طرحهاي زندگي فردي را (که از نظرگاه شخصي به دست ميآيند) مورد توجه قرار ميدهيم. حاصل اين توجه آن است که از چشم انداز غيرشخصي پارهاي از امور داراي ارزش غيرشخصياند؛ يعني فقط براي گروه يا افراد به خواستي اهميت ندارد، بلکه اين امور مهماند مطلقاً. امور از دو منظر اهميت دارند: منظر شخصي(«من» در محوريت قرار دارد) و منظر غيرشخصي(بي مرکز است). برهمين مبنا ما دو نوع ارزش داريم: ارزش شخصي و ارزش غير شخصي.»(از مقدمه مترجم: 49)
7-نيگل پس از تفکيک ميان ارزش شخصي و غيرشخصي، به بخش تعيين کننده نظريه خود ميرسد. او توضيح ميدهد که اين ارزشها چگونه طي چهار مرحله وارد نظريه سياسياش ميشوند: در مرحله اول: زندگي هرکس اهميت دارد و زندگي کسي مهمتر از زندگي کس ديگري نيست، اين حکم از منظر غير شخصي صادر ميشود. هر يک از ما انسانها براي خودمان اهميت بسيار بيشتري از ديگران داريم؛ اين حکم از منظر شخصي صادر ميشود. اما ما انسانها عليرغم اهميتي که براي خودمان داريم و عليرغم اينکه منافعمان با هم تعارض دارند، از منظر غيرشخصي اهميت برابري داريم و هيچکس مهمتر از ديگري نيست. در مرحله دوم: اهميت برابر تمام انسانها ما را به بيطرفي ميرساند. به تعبير ديگر، وقتي انسانها اهميت برابر داشته باشند ما لاجرم ميان آنها بيطرف خواهيم بود. شکل درست بيطرفي ميان انسانها اين است که اهميت ويژهاي به بهبودي زندگي کساني بدهيم که به مراتب در وضع و حال بدي به سر ميبرند؛ نه اينکه اوضاع و احوال کساني را بهتر کنيم که به مراتب در وضعيت بهتري قرار دارند. لذا فوري و فوتي بودن نيازهاي جامعه از منظر بيطرفي اهميت اساسي دارد. پس از منظر غيرشخصي نيازهاي فوري و فوتي و درد و رنج و محروميت پايينترين اقشار جامعه اهميت حياتي دارد. اين حکم از همزاد پنداري با تکتک انسانها به دست ميآيد و نه با جمع شادکامي و تلخکامي انسانها. در مرحله سوم: عليرغم اينکه از منظر غيرشخصي به جهان نگاه ميکنيم، اما تعلقات، وابستگيها، اميال و منافع شخصي ما به قوت خود باقي ميمانند؛ يعني منظر شخصي ما از بين نميرود. انگيزههاي شخصي از نفع شخصي و فردي تا همبستگي و منافع ملي امتداد مييابد. اينجاست که منظر شخصي و غيرشخصي تعارض پيدا ميکنند و تلفيق اين دو منظر اهميت اساسي مي يابد.
جستجوي راههاي تلفيق يا راههاي رفع تعارض ميان اين دو منزل يکي از وظايف مهم نظريه سياسي در طول حيات بشري بوده است. در مرحله چهارم: نهادهاي سياسي را ميتوان تا حدي پاسخ به مطالبه اخلاقي تلقي کرد؛ يعني نياز مبرم به ايجاد زمينهاي که در آن براي هر يک از ما سپري کردن زندگي آبرومندانه و يکپارچه (به عبارت ديگر، جمع مطالبات چشمانداز شخصي و غيرشخصي) ممکن شود. هم نهادهاي سياسي رفتار ما را تغيير ميدهند و هم ما با تغيير و تحول خود نهادهاي سياسي را دگرگون ميکنيم. کمال مطلوب مجموعهاي از نهادها هستند که اشخاص درون آنها بتوانند زندگي جمعياي را سپري کنند که هم الزامات بيطرفي ناشي از چشمانداز غيرشخصي را برآورده کنند و هم معقول باشد که از افراد داراي انگيزههاي شخصي قوي بخواهند چنين زندگي را سپري کنند.
در جهان بينهايت نابرابري که ما در آن زندگي ميکنيم چشمانداز غيرشخصي براي کساني که در پايين هرم اجتماعي زندگي ميکنند اهميت چشمگيري دارد. اين نگرش که واقعاً از ديد اين جهان مهم تلقي نميشوند حال و روز آنها را وخيم تر ميکند. رنج بردن از فجايع اجتنابناپذير زندگي به اندازه کافي بد است، اما رنج بردن به اين خاطر که ديگران براي زندگي او ارزش واقعي قائل نميشوند از آن هم بدتر است.» (قبلي:48-50)
8- نيگل معتقد است هر نظريه سياسي دو کارکرد دارد: کارکرد آرماني و کارکرد اقناعي. اگر آرمان يک نظريه نتواند پيروان معقول آن را متقاعد کند که از آن پيروي کنند؛ آن وقت آن آرمان هر قدر هم که جذاب باشد باز محکوم به فراموشي است. درست برعکس آن نيز صادق است. اگر نظريهاي فقط نظرگاههاي شخصي و بالفعل آدمها را ببيند، ظرفيت پذيرش و تحقق آرمان را از دست خواهد داد. اينجاست که انگيزههاي شخصي يا غيرشخصيِ ضعيف يا قوي در تعيين ماهيت کنش فردي يا اجتماعي تعيين کننده ميشوند و اشکال متفاوتي از رفتار اخلاقي يا غيراخلاقي را رقم ميزنند. به هر صورت بايد پذيرفت در انديشه نيگل برقراري آشتي بين انگيزههاي شخصي و غير شخصي، چه در سطح فردي و چه نهادي، هدفي کانوني و جذاب است.
9- نيگل طرفدار آشتي دادن برابري (ميراث مارکس) و جانبداري(ميراث هابز) است. از ديد او حذف هر يک از اين چشمانداز ها به اميد محقق شدن ديگري، ممکن و معقول نيست؛ حمله به اولي، رويارويي مستقيم با ارزش برابري خواهي است و حمله به دومي هماوردي با فردگرايي و حريم خصوصي محسوب ميشود. با اين راهکار نيگل از تله ناکجاآباد گرايي و همچنين از سلب مسئوليت اخلاقي ميگريزد. نظام سياسي مورد نظر نيگل، نظامي است که اولا از جانب همه افراد جامعه مورد تاييد و حمايت باشد. در ثاني اين نظام برابري طلب است. چراکه از ديد او همه ما اين نکته را دريافتهايم که با هم برابريم؛ نه فقط به اين معنا که زندگي کسي مهمتر از زندگي کس ديگري نيست، بلکه به اين معنا که مهمتر آن است که زندگي کساني را که وضع بدتري دارند بهبود بخشيم تا اينکه به مزاياي کساني که وضع بهتري دارند بيفزاييم.
10- تامس نيگل فيلسوفي برابري طلب است اما از افق ويژه خود به موضوع برابري طلبي مينگرد. او معتقد است برابري طلبي با «بهروزي عيني» محقق ميشود. اين اصطلاح از تقسيمبندي کلاسيک اسکنلن وام گرفته شده است. اسکنلن دو نوع از بهروزي را از هم تميز ميدهد: نخست «بهروزي عيني» که به اموري مثل سلامتي، تغذيه و ضروريات ميپردازد و خصلتي فوري و فوتي دارد. و ديگري «بهروزي ذهني» است که برخلاف مورد نخست که به نيازها ميپردازد، وارد دنياي اميال ميشود. در واقع اين ترجيحات و اميال به آگاهي آدمي وابسته است و مثل مورد نخست، عيني نيست. حال نيگل بر اين ديدگاه پاي ميفشارد که تنها در «بهروزي عيني» انسانها، ما ميتوانيم برابري طلب باشيم؛ يعني در اموري که اگر نباشد بقاي نوع بشر تهديد ميشود.
11- نيگل براي اينکه به موضوع چگونگي تحقق يک آرمان برابري طلبانه وارد شود، ابتدا از علل نابرابري سخن ميگويد. از ديد او «تبعيض»، «طبقه»، «استعداد» و «تلاش»، از علل اصلي نابرابري، و شانس و تصادف از علل حاشيهاي آن محسوب ميشوند. از ميان اين عوامل تنها تبعيض است که غيرارادي و خارج از وجود انساني (از سوي نهادها، دولت و غيره) بر فرد اعمال ميشود. طبقه را خانواده ايجاد ميکند و استعداد و تلاش، موضوعاتي غيرقابل کنترل هستند که اگر عامليتي در نابرابري داشته باشند، نميتوان آنها را مهار کرد.
12- نيگل همچون رالز موافق اولويت بخشيدن به فقرا از منظر برابري طلبي است. اما او نگران انگيزههاي فردي است که عليه برابري عمل ميکنند. اين انگيزههاي شخصي سد راه نهادهايي ميشوند که ميکوشند نابرابري کاهش يابد و از سوي ديگر نهادهايي را که به منافع فقرا اولويت ميبخشند در فشار ميگذارند تا با نابرابريهاي بزرگ به بهاي کارآمدي کنار بيايند. در حقيقت انگيزههاي نفع شخصي به اشکال مختلف و پيچيدهاي روبروي خواست برابري طلبي قرار ميگيرند.
13- نيگل از تعارض ارزشها هم سخن ميگويد و از تز بيطرفي دولت در مواجهه با اين دوگانگي يا چندگانگي ارزشي دفاع ميکند. او از خطرناک بودن ايده حمله به دين براي دفاع از مدارا سخن به ميان ميکشد. با اين وصف پرسشي همچنان باقي ميماند که اين بيطرفي تا کجا قابل اعمال و يا قابل تحمل است. اگر من معتقد باشم که در موضوعي بر حق هستم، چرا بايد به دليل احترام به مدارا، دست از باورهاي خود بشويم؟ اگر در اين ميان منافع فردي، گروهي و نهادي هم در ميان باشد، اعمال بيطرفي و مدارا از سوي افراد، نهادها و دولت بسيار دشوارتر مي شود.
تکمله اي درباره اميد به برابري
نويسنده کتاب در يک قضاوت کلي با وجود واقع نگرياش در طرح مسائل نه چندان اميدبخش، سرانجام ديدگاهي اميدوارانه اتخاذ ميکند. وقتي مينويسد: «رضايت علني اشخاص متمدن نسبت به قتل عام يکديگر به تعداد ميليونها انسان در جنگ اتمي به نظر ميرسد در حال فروکش است، کما اينکه تعارض اعتقادات سياسي که به اين امر دامن ميزند شدت و حدت خود را از دست ميدهد.» در واقع او دارد به استقبال روح انتقادي زمانهاش ميرود. وقتي مينويسد: «در آينده اميدي به اين هست که بتوانيم نهادهاي سياسي و اجتماعياي بوجود آوريم که آن پيشرفت متزلزلمان را به سمت برابري اخلاقي ادامه دهند، بيآنکه واقعيات سرسخت ماهيت بشر را ناديده بگيرند.» او اين اميد را آشکارا فرياد ميزند. نيگل فاصله عظيم و نابرابري فزاينده ميان کشورهاي صنعتي و فقير را مبهوت کننده توصيف ميکند ولي راه حل کوتاه مدتي که مرهم زخم فقرا باشد ندارد. آنچه از او دستگير ميشود چيزي در حد افزايش سخاوت غربيها و يا تغيير نگرش کلي مردمان نسبت به نفع شخصي و اين قبيل راههاي نه چندان کارآمد و حتي عملي است. اما در طرح چشماندازهاي انتقادي او گاهي خوب پيش ميرود. اينکه در بحث از مدارا و بيطرفي دولت ميگويد الگوي ليبرالي مدارا چندان هم بيطرف نيست، خود جالب توجه است. به طور کلي او در طرح ظرايف بحث خوب عمل ميکند اما واضح است – همانطور که خود نيز ادعايي در اين زمينه ندارد- ميدان پاسخ در پرسشهاي اخلاقي بسيار سخت و دشوارتر از آنچه مينمايد است. با همه اين بيتعارف بايد گفت فراز و فرود اين کتاب پر است از نکات نغز و خواندني و آموختني. پر بيراه نيست اگر مدعي شويم گذر زمان نه تنها هيچ از لذت خواندن آن نکاسته است؛ بلکه شنيدن از برابري خواهي، با صدايي که از سه دهه پيشِ تاريخ ميآيد همچنان دلربا است. اين اثر ارزشمند به همت نشر نو به زيور طبع آراسته شده و خواندن آن افقهاي جديدي پيشروي خواننده باز ميکند..